هرروز خونه شون زود تموم میشد . فقط اندازه ی 8 قدم متوسط و معمولی ابتدای خونه شون به انتها میرسید . انقدر این ابتدا تا انتها نزدیک بود که گاهی انگاراصلن پاهاش هنوز گرم نشده به راه رفتن به سکون میرسید . فاصله ی ابتدا تا انتهای هال خونه شون فقط 8 قدم بود . از سمت اتاق خواب که هرصبح پا میشد تا سمت سرویس بهداشتی و آشپزخونه همش باید 8 بار پاهاش رو به جلوحرکت میداد . همیشه قدمهای کوچیک برمیداشت که تعداد قدمهاش لااقل به عدد 10 برسه . اما همیشه فقط میشد 9 و نیم قدم . همیشه احساس میکرد این خونه چرا انقدر زود تموم میشه ؟ هنوز ازابتدا حرکت نکرده به انتها میرسه . عادت کرده بود موقع برگشتن هم بازقدمهاش رو بشماره که بشه 16 قدم . تازه تو آشپزخونه و سرویس بهداشتی و اتاق خوابشون رو هم با قدمهاش میشمرد که فاصله های کوتاه رو بیشتربشماره . این شده بود عادت هرروزه ش . گاهی شمارش همه ی قدمهاش درطول روز تا زمان برگشت آفتاب به خونه تا نزدیک 700 بارهم میرسید . درست اندازه ی سالن بزرگ خونه ی پدری که انگاراز ابتداش هرچی میرفتی به انتهاش نمیرسیدی . یه روش قشنگی برای خودش اختیارکرده بود که دوستش داشت . دوست داشت هرروز همه ی قدمهای رفت و برگشتش رو به تمام زوایای خونه شون بشماره که چیزی از شمارش قدمهای قصر بزرگ و با شکوه پدرش کم نیاره . عادت کرده بود هرروز تمرین قدم و شمارش قدم داشته باشه و عادتش رو دوست داشت . تو رویاهاش همیشه میگفت پدرجون ؛ مادرجون خونه ی کوچیک ما هم اندازه ی خونه ی بزرگ شما جای پا داره و به اندازه قدمهای خونه ی شما قدم شمارش میشه . اگه باورنمی کنین بیاین و خودتون بشمارین . مسیرقدمها مهم نیست که یک بارتو سالن خونه ی شما یه مسیررو 700 قدم میزنیم با مسیری که چند بارتو هال و همه جای خونه ی کوچیک ما رفت و برگشت قدم میزنیم . مهم اینه که تو خونه ی کوچیک ما هم میشه به تعداد قدمهای خونه ی بزرگ شما قدمهامون رو بشماریم .
هرروزاز صبح تا غروب منتظرآفتاب میموند . تمام لحظه ها رو همراه با قدمهاش درانتظارمیشمرد تا وقتی از سرکاررسید خونه ؛ یه دسته کوکب قشنگ برای مهتاب بیاره و با یه بوسه ی نرم ووسوسه انگیز از مهتاب بپرسه گل بغلی من کیه ؟ بعد مهتاب هم با غرورو لبخند شیطنت آمیز بگه (( مهتاب )) . و بعد همدیگه رو درآغوش بکشن وبغلی هم باشن .
پدرو مادرمهتاب محاسبه کرده بودن خونه ی بزرگ آتبین تعداد قدمها رو بیشترمیتونه برای مهتاب به شمارش دربیاره . خونه ش جذابیت بیشترداره . تابلوفرش های نفیس و ویو بسیار چشم نوازی ازپنجره به سمت باغچه ی 2000 متری سرشار از گلهای رنگارنگ و استخرهمیشه زلال نگاهش رو غرق زیبایی میکنه و مهتاب میتونه بدون اینکه پاهاش رو مرتب خسته کنه برای شمارش قدمهاش دستوربده که کارگرهاش درقالب انجام وظیفه ی کارگری قدمهای زیادی بجاش بشمارن . اما مهتاب ترجیح داده بود تو خونه ی خیلی کوچیک 60 متری آفتاب ؛ خودش تعداد قدمهاش رو با انجام کارهایی که باید کارگرها با انجامش براش میشمردن بشماره . این کاربراش لذت بخش بود . احساس میکرد خونه ی کوچیک آفتاب بیشتراونو بغلی میکنه و تنگ میشه با آفتاب تا خونه ی بزرگ آتبین که خیلی اتاق خواب بزرگی داره وبه نوعی فاصله ی قدمهای مهتاب تا آغوش آتبین زیاد میشه .
مهتاب تو اتاق خواب جمع و جورشون که فضای خالی کنارتختخواب فقط 2 -3 قدم بود ؛ همیشه احساس لذتبخش بغلی تنگ بودن داشت . بغلی بودن رو دوست داشت و از فاصله بدش میاومد . اما با بغلی شدن درآفتاب با پدرو مادرفاصله پیدا کرده بود . دلش میخواست فاصله ی قدمهای خونه ی کوچیک خودشون رو تا خونه ی بزرگ پدرش انقدر بزرگ بزرگ برداره که فقط بشه 8 قدم کوچیک بین اتاق خواب و آشپزخونه . یا حداکثر9 و نیم قدم .



خانم معلم اجازه ! ميتونم برم بيزون
مثل هميشه خانم حجازي بدون نگاه بااشاره دست ميگويدبرو وباسكوتش ميفهماندكه بي سروصدا برو وزودبرگرد.
ازدركلاس كه بيرون ميايم ميخواهم سنجابي كه عموبرايم خريده را اززيرلباسمدربياورم.ناظم چيزقهوه اي رنگي كه دردستهايم حركت ميكندراميبيند.ومراصدا ميزند اما بهانه ام ميشود براي فرار كردن ازمدرسه.
بين راخ نمي فهمم چه ميشود اماسنجابم.ازدستم ميپرد.يكهوپايين ميروم
فكرروپوش مدرسه ام هستم كه بالاخره تميزنگهش داشتمتامادرم كيف كندكهپسرخوبي دارم.
همه جاسياه ميشود.خوابم ميبرد.
بيدارميشوم همه حرف ميزنند.پدرمادرعمودايي زن همسايه, بچه ها.
چشم هايشان سال هاست باديدنم مرطوب ميشود.
خسته نيستم,.نميدانم قدكشيده ام يانه
مادرم كه ميگويد عزيزدلم اگرراه ميرفت هزارتاچشم دنبالش بود بايست چشم زخم ميبست.
سليقه موسيقي من وپدرم يكي شده, هم او جوان ترشده هم من انگارسنم بالا رفته. وقتي صورتم را ميتراشد دوست دارم.
تازگي هابرايم پرستارگرفته اند, مادرم كه ازپاافتاده, پدرم هم روز دنبال پول دراوردن.خواهروبرادرهاي كوچكم ازدواج كرده اند.
هم اسم خانم حجازي است, مادرم گفته, مريم!
شوق او بيشتراست ازمن براي نوشتن
:لطفن تاريخ بزن وساعتشوبنويس, جاي امضاشوخالي بذار
حلقه دستش نيست, موبايلش هم خيلي كم زنگ ميخورد.
حسم ميگويد اين هم خوب است هم بد.
مني كه تاحالا دختري كنارم نبوده ,حس خوبي دارم اما از  سرگذشت شخصيت هايي كه در رمان  ها ازپدرم شنيده ام ميترسم.
چهارشنبه هاموقع رفتنش دلم ميگيرد , ازچشم هايم مي خواند قول ميدم زود برگردم.
نمي داند اين دوروز و سه شب چه قدر برايم دير ميگردد. مگر 54 ساعتي كه از 6 بعداز ظهر شروع ميشود كوتاه شدني است دلم مي خواهد همه اين دو روز را بخوابم. اما ديگران نمي گذارند.
اين روزهايك سرگرمي برايم درست شده محيا خواهرزاده تازه واردم راكنارم ميگذارند , پيش من اصلن گريه نميكند, خواهرم ميگويد داييش ايشالا محياجونم بزرگ ميشه ميتونه راه بره مياد ازسرتا پات راهپيمائي.
خيال شيريني است.
دلم براي بچه تنگ ميشود, براي خودم.

About this blog

دنبال کننده ها

دست اندرکاران

جستجوی این وبلاگ