Az vaghti umade budan merikh in ghdr ehsase tanhayi nakarde bud
اخه چرا اينجوري شدي ساراي من!
احمدازوقتي فهميده بود پسورد دفترچه خاطرات و صفحه همراه سارا عوض شده رفته بود توخودش
اخه اينجا كه هيچكسي وجود نداره
من شك ندارم
اما چرا چرا
ده روز گذشته بود از فهميدن اين موضوع
ساراجان ميشه باهم حرف بزنيم؟
البته عزيزم
خب حالت خوبه؟
وا؟ انگار روز وشب كنار هميم
ميدوني يه چيزي هست كه داره اذيتم ميكنه
طبق عادت هيشگي كه ازمن خواسته بودي نوشته هاتو ميخوندم تا اينكه هفته پيش فهميدم پسورد دفترخاطرات همراهت
عوض شده؟
چي ميگي احمد اما من دست نزدم بهشون بذار بيارم ببيني
بفرما
نميدونم چي بگم
احمد جان توهنوز منو دوس داري؟
چي ميگي معلومه كه دارم تو عشقمي
راستش از فصد اين كاروكردم
اخه چرا
خب ميخواستم ببينم هنوزبرات ارزش دارم!

2 نظرات:

خب شاید گاهی لازم باشه میزان عشق طرف مقابلمون رو با کارهای تعمدی بسنجیم . خوشم اومد از کار سارا .

راستی عشقی که به نوعی حتی از عوض شدن پسورد دفترخاطرات به رنجش درمیاد ؛ چه ربطی داره به مریخ ؟
من که اصلن ارتباط بین مریخ و داستان رو نفهمیدم .

About this blog

دنبال کننده ها

دست اندرکاران

جستجوی این وبلاگ