الو,الو ساراجان كوشي!
الو من پدرساراهستم اگه واقعن اوروميخواي ساعت 6 بيا اينجا
سلام, باشه, ميشه باساراحرف بزنم
بله بگو
روحرف پدرت ميشه حساب كرد؟
يعني مياي؟ اخه چه جوري ازملاير ميرسي
خوب توادرسوبده
ساعت 12شب گذشته
راه افتادم
كت وشلوارو پوشيدم با بيست سي تومن توجيبام
رختخوابموجمع كردم
رسيدم وسط خيابون يه پيكان نارنجي صدام كرد ,اقا تهران ميري
بدون اظهارتعجبي گفتم اره وسوارشدم
توجاده ساعت 2 ازم خواست فرمونو بگيرم خودشم خوابيد ضبط كارنميكرد
ميترسيدم خوابم ببره
بايدازموبايام استفاده ميكردم گوشيو گذاشتم گوشمواهنگ گذاشتم
نفهميدم چه جوري شد نزديك كرج بيدارسد وگفت توميري تهران؟
گفتم نه گفت پس كجا
گفتم كرج گفت اخوبه منجهم ميرم همونجا گفتم ميخوام برم محله فلان واوگفت من مسيرم ازاونجاست
كنارزدم واوسوارشد
هنوزموبايل شارژ داشت خاموش كردم موسيقي رو
ميخاستم بخوابم كه جرات نكردم ترسيدم بخوابم وهمه.چي ازدست بره
مثلن ازمحله شون رد شه يا بخوابم وبفهمم خواب بوده
موقع خداحافظي ده تومن گذاشتم او چيزي نگفت باخنده نگاهم ميكرد
از صندلي عقب ازبين خرت وپرتاش يه كراوات سياه باخال هاي نقره اي بهم داد
ازماشين پياده شدم روبروي خونشون بودم زنگ رو زدم
چندبار
باخودم ميگفتم نكنه اشتباه اومدم پلاك و هي نگاه ميكردم
اخر يه مردي باچشم هاي خواب الود درروبازكرد
سلا من سيداحمدم اقاي ... گفته بودن 6صبح ميخوان منو ببينن
حالت شگفتي رو ميشد توچهره ش خوند
بدون حرف وبااشاره سروبدنش دعوتم كردبرم داخل
ازپله ها يه خانمي داشت نگاه ميكرد به گمانم رسيد چشماشوميماله
مرد هنوزداشت وراندازم ميكرد از موهام ميترسيدم
اخه زودچرب ميشن فهميدم كهپدرساراست
توقع نداشت بيام
منو به خانه بردن وبعد ازسلام با مادرسارا بهم گفتن مافك ميكرديم شما تهران باشيد
بعد متوجه شديم ملاير هستيد وگرنهنميگفتم اين موقع بيايد نميدونم چي بگم
پدرش راست ميگفت واقعن كي ميدونست تواون موقعيت چي بگه
ازم خواستن صبحانه بخورم اما من گفتم من ديشب ميخواستم برم حموم امانشد اينجا ميشه برم؟
شايدموقع ديگه.اي بودروم نميشدامااون وقت اين راه حل.خوبي.بود
هم من حالم بهترميشد هم وضع ظاهرم وهم اون هافرصت كرپيداميكردند
حموم كه بودم پدرش درزد وحوله داد به من. برعكس همه پدرايي كه تاحالا ميديدم وخوشم نميومد اينبار به.چشمم دوست داشتني بود.
بعدازچنددقيقه حموم ولباس پوشيدن با شلوار بدون كت رفتم سرميز .احساس غريبي نميكردم.
يادحرفاي ساراافتادم كه ميگفت اتبين ميخواداصراركنه. واقعن چه طورشداومدم.
خداي من سرميز باپدرومادرسارا
ساكت بوديم
هم ميخورديم هم ساكت وبي حركت بوديم.
احساس ميكرديم صبحانه يه پيش مراسمه بايد يه اتفاقي مي افتاد
ساعت 7 بود كسي ازپله ها پايين ميومد به نظرم اومد يه تي شرت زرد ويه دامن قرمز داره مياد
اروم سرگردوندم
چشماشوميماليد خميازه ش گرفت به نظرم زيبا دهانش روباز كرده بود يا بادهان باز وخميازه ي معصومانه ش زيبا شده بود
نزديكتر شد منوديد بلند گفت احمد, خداي من, مامان اومده!
فكر ميكردم نميخوابه اما ازجوراباش وپيشوني قرمزش ميشد فهميد بيداربوده خوابش نبرده وتوخواب فراموش كرده منتظرباشه.اون موقع ميخواستم اينجوري فك كنم
اومدسمتم بلند شدم وبغلم كرد.منو به خودش ميفشرد.
موهاش انگار توروحم رفته بود .حس.ميكردم وجودم تووجودشه.سرشوعقب كشيدم داشت گريه ميكرد دوباره سرشوبه شونم گذاشتم وبعدازكمي نشستيم تااوهم صبحانه بخوره.

1 نظرات:

سلام آفتاب جون
خوبی ؟
خوب رسیدن بخیرخونه ی سارا اینها .
صبحانه هم نوش جون .
بیشتر شبیه خاطره بود تا داستان .
میتونست خیلی جذاب تر از این هم باشه . خیلی بی هیجان و بی حادثه دیداراتفاق افتاد و هیچ توصیفی از هیچ نوع عشقی نداشت نوشته ت .
اما برای عشق شما دعای خیر میکنم .
موفق و پیروز باشی عزیزم .

About this blog

دنبال کننده ها

دست اندرکاران

جستجوی این وبلاگ