خانم معلم اجازه ! ميتونم برم بيزون
مثل هميشه خانم حجازي بدون نگاه بااشاره دست ميگويدبرو وباسكوتش ميفهماندكه بي سروصدا برو وزودبرگرد.
ازدركلاس كه بيرون ميايم ميخواهم سنجابي كه عموبرايم خريده را اززيرلباسمدربياورم.ناظم چيزقهوه اي رنگي كه دردستهايم حركت ميكندراميبيند.ومراصدا ميزند اما بهانه ام ميشود براي فرار كردن ازمدرسه.
بين راخ نمي فهمم چه ميشود اماسنجابم.ازدستم ميپرد.يكهوپايين ميروم
فكرروپوش مدرسه ام هستم كه بالاخره تميزنگهش داشتمتامادرم كيف كندكهپسرخوبي دارم.
همه جاسياه ميشود.خوابم ميبرد.
بيدارميشوم همه حرف ميزنند.پدرمادرعمودايي زن همسايه, بچه ها.
چشم هايشان سال هاست باديدنم مرطوب ميشود.
خسته نيستم,.نميدانم قدكشيده ام يانه
مادرم كه ميگويد عزيزدلم اگرراه ميرفت هزارتاچشم دنبالش بود بايست چشم زخم ميبست.
سليقه موسيقي من وپدرم يكي شده, هم او جوان ترشده هم من انگارسنم بالا رفته. وقتي صورتم را ميتراشد دوست دارم.
تازگي هابرايم پرستارگرفته اند, مادرم كه ازپاافتاده, پدرم هم روز دنبال پول دراوردن.خواهروبرادرهاي كوچكم ازدواج كرده اند.
هم اسم خانم حجازي است, مادرم گفته, مريم!
شوق او بيشتراست ازمن براي نوشتن
:لطفن تاريخ بزن وساعتشوبنويس, جاي امضاشوخالي بذار
حلقه دستش نيست, موبايلش هم خيلي كم زنگ ميخورد.
حسم ميگويد اين هم خوب است هم بد.
مني كه تاحالا دختري كنارم نبوده ,حس خوبي دارم اما از  سرگذشت شخصيت هايي كه در رمان  ها ازپدرم شنيده ام ميترسم.
چهارشنبه هاموقع رفتنش دلم ميگيرد , ازچشم هايم مي خواند قول ميدم زود برگردم.
نمي داند اين دوروز و سه شب چه قدر برايم دير ميگردد. مگر 54 ساعتي كه از 6 بعداز ظهر شروع ميشود كوتاه شدني است دلم مي خواهد همه اين دو روز را بخوابم. اما ديگران نمي گذارند.
اين روزهايك سرگرمي برايم درست شده محيا خواهرزاده تازه واردم راكنارم ميگذارند , پيش من اصلن گريه نميكند, خواهرم ميگويد داييش ايشالا محياجونم بزرگ ميشه ميتونه راه بره مياد ازسرتا پات راهپيمائي.
خيال شيريني است.
دلم براي بچه تنگ ميشود, براي خودم.

5 نظرات:

سلام دوست من
خوبین ؟
داستان تقریبن معمولی بود . قضیه سنجاب رو نمیتونستم ارتباط بدم به راه نرفتن یا پرستارگرفتن برای راوی .
سن راوی ظاهرآ به حدی رسیده که احساس کنه وجود دختردرکنارش میتونه متفاوت تر از وجود پسرباشه که اظهار میکنه تا حالا دختری کنارش نبوده و حالا حس خوبی داره ؛ اما در عین حال نگرانی های خودش رو هم داره .
دلیل رفتن و مقصد رفتن 54 ساعت مشخص نشده .
غلط تایپی هم که بی نهایت دارین .
درکل از داستان خوندن خوشم میاد .
شاد و سربلند باشین .

سلام دوست من .ممنون که به دیدنم اومدی.
خب داستان روایت یک دستی داره که با فرار سنجاب و احتمالا تصادف شخصیت شکل می گیره .حس تعلیق کمی که تو داستان هست به خوبی جا گرفته .روی هم رفته داستان خوبی بود.موفق باشی

داستان بالایی رو خوندم اونجا نتونستم نظر بدم.. خوش بحال مهتاب.. اون داخل خونه ی کوچیکش یه دنا عشق داره..

داستان بالایی رو خوندم اونجا نتونستم نظر بدم.. خوش بحال مهتاب.. اون داخل خونه ی کوچیکش یه دنا عشق داره..

سلام
با"بیا بخندیم، بیا سوسک بخوریم آقای باب دیلن"
به روزم و منتظر.

About this blog

دنبال کننده ها

دست اندرکاران

جستجوی این وبلاگ